سفارش تبلیغ
صبا
زیانمندترین مردم در معاملت و نومیدترین‏شان در مجاهدت ، مردى است که تن خویش در طلب مال فرسود و تقدیرها با خواست او مساعد نبود ، پس با دریغ از دنیا برون شد و با وبال آن مال روى به آخرت نمود . [نهج البلاغه]
شیدای بی نشون
 || مدیریت  ||  شناسنامه  || پست الکترونیــک  ||  RSS  ||
به حسرتم

مهسا :: پنج شنبه 88/9/5 ساعت 2:15 عصر

 

 

 

به نام تنهایی که تنهام نذاشت

به یاد تویی که قلبم رو تسخیر کردی

برای همه ی دلتنگیهام برای همه ی دلزدگیهات برای تمام دلخوریهات

بیاد تمام زجه هام،بیاد تمام فریادام و بیاد زره زره ی قلبم

با تمام اسایشش که گرفتی

با این همه حسرتی که هدیه کردی

بیاد حقارتی که با ان تصاحبم کردی

با همه ی اشکهای سوزان و با صورتی پریشان

در تمام لحظات اطمینان

در تمام هجوم ابهام

بدان

با تمام ایمان قلبم را به تصاحبت در اوردی

ودر تمام لحظات مالک همه ی اشتیاق

قلبم لرزان چشمم گریان وجودم در تمام اطمینان

منتظرت همیشه خواهم ماند

                   دوستت دارم

 


نوشته های دیگران()

سلام

مهسا :: سه شنبه 88/8/19 ساعت 3:32 عصر

 

 

سلام:

سلام ای تنها بهونه واسه ی نفس کشیدن

هنوزم پر می کشه دل برای به تو رسیدن

واسه ی جواب نامت می دونم که خیلی دیره

بذا به حساب غربت نکنه دلت بگیره

عزیزم بگو ببینمکه چه رنگه روزگارت

خیلی دوست دارم تو مهتاب بشینم یه شب کنارت

سر توبا مهربونی بذاری به روی شونم

تو فقط واسم دعا کن آخه دنبال بهونم

حالم رو اگه بپرسی خوبه تعریفی نداره

چون بلاتکلیفه عاشق آخه تکلیفی نداره

نکنه ازم برنجی تشنه ام تشنه ی بارون

چه قدر از دریا ما دوریم بیگناهیم هر دو تامون

بد جوری به هم می ریزه من و گاهی اتفاقی

تو اگه نباشی از من نمی مونه چیزی باقی

می دونی که دست من نیست بازیای سرنوشته

رو قشنگا خط کشیده زشتا رو برام نوشته

باز که ابری شد نگاهت بغضتم واسم عزیزه

اما اشکات رو نگه دار نذار اینجوری بریزه

من هنوز چیزی نگفتم که تو طاقتت تموم شد

باقیش و بگم می بینی گریه هات کلی حروم شد

حال من خیلی عجیبه دوست دارم پیشم بشینی

من نگاهت بکنم تو تو چشام عشق رو ببینی

یادته من و تو داشتیم ساده زندگی می کردیم

از همین چشمه ی شفاف رفع تشنگی می کردیم

یه دفه یه مهمون اومد عقلم رو یه جوری دزدید

دل تو به روش نیاورد از همون دقیقه فهمید

اولش فکر نمی کردم که دلم رو برده باشه

یا دلم گول چشای روشنش رو خورده باشه

اما نه گذشت و دیدم دل من دیوونه تر شد

به تو گفتم و دلت از قصه ی من با خبر شد

اولش گفتم یه حسه یا یه احترام ساده

اما بعد دیدم که عشقه آخه اندازش زیاده

تو بازم طاقت آوردی مث پونه ها تو پاییز

سرنوشت تو سفیده ماجرای من غم انگیزه

بد جوری دیوونتم من فکر نکن این اعترافه

همیشه نبودن تو کرده این دل و کلافه

می دونم فرقی نداره واست عاشق بودن من

می دونم واست یکی شد بودن و نبودن من

می دونم دوسم نداری مث روزای گذشته

من خودم خوندم تو چشمات یه کسی این رو نوشته

اما روح من یه دریاست پره از موج و تلاطم

ساحلش تویی و موجاش خنجرای حرف مردم

آخ چه لذتی داره ناز چشماتو کشیدن

رفتن یه راه دشوار واسه هرگز نرسیدن

من که آسمون نبودم اما عشق تو یه ماهه

سرزنش نکن دلم رو به خدا اون بی گناهه

تو که چشمای قشنگت خونه ی صد تا ستاره س

تو که لبخند طلاییت واسه من عمر دوباره س

بیا و مثل گذشته جز به من به همه شک کن

من بدون تو می میرم بیا و بهم کمک کن...


نوشته های دیگران()

عشق خوب من

مهسا :: سه شنبه 88/8/19 ساعت 3:30 عصر

 

 

عشق خوب من

عشق تورا با کسی قسمت نمیکنم تو سهم من از بهشتی تو

 آن قدر با طراوتی که دریا و باران هم به آن حسادت می کنند.

 سر بر روی عشقت می گذارم و آهسته میگویم دوستت دارم....

 

 


نوشته های دیگران()

تبار درد:

مهسا :: سه شنبه 88/8/19 ساعت 3:24 عصر

 

 

تبار درد:

     خنجر برام بیارین من از تبار دردم

  عمری بی طلوعم مثل غروبی سردم

  آیینه دار غربت با آدمها غریبه

  هوای چشمون من در حسرت یه سیب

  تاریک سر نوشتم فانوس من شکسته

  عمری بغضی سنگین راه گلوم و بسته

  از شب به شب رسیدم از کوچه ها به بن بست

  ای آدمهای سر خوش جایی برای من هست

  شب گرد قصه عشق تنها و بی پناهم

 اشکم رو گونه هاتون من سردی یه آهم


 


نوشته های دیگران()

آری ؟؟؟

مهسا :: سه شنبه 88/8/19 ساعت 3:19 عصر

 

 

ای عشق تودرجان وتن من جاری

دلم آن سوی زمان

باتوآیاداد وعده دیداری ؟

چه شنیدم ؟ توچه گفتی ؟ آری ؟؟؟

 


نوشته های دیگران()

باغبون

مهسا :: سه شنبه 88/8/19 ساعت 3:17 عصر

 

 

باغبون:

خیلی سخته باغبون باغی باشی که مال خودت نیست....

واسه گل اون باغ زحمت بکشی و بهش دل ببندی

در نهایت اینکه میدونی دست یه غریبه میچینتش.....

زندگیتو به پای شکوفایی اون گل بدی

با اینکه میدونی مال تو نیست

ولی همین که وقتتو باهاش میگذرونی خوشحالت کنه.....

خیــــلــی سـخـته

این روزا خیلی ها باغبون باغی هستن

که میدونن با اومدن یه غریبه باید با گلشون وداع کنن


نوشته های دیگران()

تو حرفم را نمی خوانی ...

مهسا :: سه شنبه 88/8/19 ساعت 3:9 عصر

 

 

نگاهم را نمی بینی، تو حرفم را نمی خوانی ...

کنارم هستی و چشمان گریانم نمی بینی...

چگونه زیستن باید

که عشقم را نمی فهمی، نمیدانی....

من از چشمان تو دارم،هر آن چیزی که می بینی

همین حسی که من دارم،دلی شیدا و طوفانی...

نگاهم کن...

                    نگاهم کن...

                                       به چشمانم...

که جز عشقت نمی بینی،نمی خوانی...

از آن روزی که دست من،فدای دست هایت شد

دلم در دست هایت بود

تمام زندگی من، به دستان تو ارزانی...

همین امشب تورا دیدم

درونِ عکس با من بود

ولی این عکسِ زیبا بود

شبیهِ خوابِ رویایی..........


نوشته های دیگران()

با هر نفس

مهسا :: سه شنبه 88/8/19 ساعت 3:3 عصر

 

 

وقتی دارم با هر نفس از این زمونه سیر میشم

وقتی با یک زخم زبون از این و اون دلگیر میشم

این آخره راهه دیگه باید که تنها بمیرم

تنها تو اوج بی کسی تو غربت آروم بگیرم

باید برم باید برم باید که بیتو بپرم

آخ که چه سنگین میزنه این نفس های آخرم


 


نوشته های دیگران()

خدا حافظ

مهسا :: سه شنبه 88/8/19 ساعت 2:58 عصر

 

 

درون کوچه ی قلبم چه غمگینانه می پیچد

صدای تو که میگفتی به جز تو دل نمیبندم

فریب وعده هایت را ندانستم ولی اکنون

به یادوعده های تو میان گریه میخندم

برو دیگر که دل از غم رها کردم

خدا حافظ

 خداحافظ که دیگر بر نمیگردم

تو بودی اسمان من غمت همسایه ی قلبم

ولی خورشید چشم تو به بام دیگری سر زد

قسم بر سوز پنهانم تو را دیگر نمی خواهم

که از باغ دو چشم تو پرستوی دلم پر زد

برو دیگر که دل از غم رها کردم

خداحافظ

خداحافظ که دیگر برنمیگردم

در ان غمگین غروب سرد تو از شهرم سفر کردی

نگاهم در افق ها ماندومن افسوس میخوردم

شیار گونه هایم را گل اشکم نوازش کرد

ومن از تو جدا ماندم ولی ای کاش میمردم

برو دیگر که دل از غم رها کردم

خداحافظ

 خادحافظ که دیگر بر نمیگردم ...


نوشته های دیگران()

شهر احساس

مهسا :: سه شنبه 88/8/19 ساعت 2:57 عصر

 

 

بیادر کوچه باغ شهر احساس               شکست لاله را جدی بگیریم

اگر نیلوفری دیدیم زخمی                    برای قلب پر دردش بمیریم

بیا در کوچه های تنگ غربت               برای هر غریبی سایه باشیم

بیا هر شب کنار نور یک شمع              به فکر پیچک همسایه باشیم

بیا ما نیز مثل روح باران                    به روی یک رز تنها بباریم

بیا در باغ بی روح دلی سرد                می رویا ی نیلوفر بکاریم

بیا در یک شب آرام و مهتاب               کمی هم صحبت یک یاس باشیم

اگر صد بار قلبی را شکستیم                بیا یک بار با احساس باشیم

بیا به احترام قصه عشق                     به قدر شبنمی مجنون بمانیم

بیا گه گاه از روی محبت                    کمی از درد لیلی بخوانیم


نوشته های دیگران()

   1   2      >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ

به حسرتم
سلام
عشق خوب من
تبار درد:
آری ؟؟؟
باغبون
تو حرفم را نمی خوانی ...
با هر نفس
خدا حافظ
شهر احساس
شقایق

About Us!
شیدای بی نشون
مهسا
در اخرین لحظه دیدار به چشمانت نگاه کردم و گفتم بدان اسمان قلبم با تو یا بی تو بهاریست همان لبخندی که توان را از من می ربود بر لبانت زینت بست. و به ارامی از من فاصله گرفتی بی هیچ کلامی. من خاموش به تو نگاه می کردم و در دل با خود می گفتم :ای کاش این قامت نحیف لحظه ای فقط لحظه ای می اندیشید که اسمان بهاری یعنی ابر باران رعد وبرق و طوفان ناگهانی و این جمله ،جمله ای بود بدتر از هر خواهش برای ماندن و تمنایی بود برای با او بودن...
Link to Us!

شیدای بی نشون

Hit
مجوع بازدیدها: 59101 بازدید

امروز: 2 بازدید

دیروز: 2 بازدید

In yahoo

یــــاهـو

Submit mail