هر کس را سر انجامى است ، شيرين و يا تلخکامى است . [نهج البلاغه]
شيداي بي نشون
 || مدیریت  ||  شناسنامه  || پست الکترونيــک  ||  RSS  ||  Atom  ||
+ اخر دنيا.

مهسا :: يکشنبه 6/5/1387 ساعت 3:24 عصر

پسر نگاهي به دختر کرد و گفت حالا که کنار ساحل هستيم بيا يه آرزوي قشنگ بکنيم دختر با بي ميلي قبول کرد پسر چشماشو بست و گفت کاشکي تا آخر دنيا عاشق هم بمونيم ... بعد به دختر گفت حالا تو آرزوتو بگو دختر چشماشو بست و خيلي بي تفاوت گفت کاشکي همين الان دنيا تموم بشه ... وقتي چشماشو باز کرد پسر رو نديد فقط چند تا حباب رو اب ديد..... آب ديد


نوشته هاي ديگران()

+ مست

مهسا :: يکشنبه 23/4/1387 ساعت 6:57 عصر

مست


 


شبي مست رفتم اندر ويرانه اي


ناگهان چشمم بيافتاد اندر خانه اي نرم نرمک پيش رفتم در کنار پنجره تا که ديدم صحنه ي ديوانه اي


پيرمردي کور و فلج درگوشه اي


مادري مات و پريشان همچنان پروانه اي


پسرک از سوز سرما ميزند دندان به هم


دختري مشغول عيش و نوش با بيگانه اي


پس از ان سوگند خوردم مست نروم بر در خانه اي


تا که بينم دختري عفت فروشد بهر نان خانه اي


 


 


نوشته هاي ديگران()

+ سيب

مهسا :: يکشنبه 23/4/1387 ساعت 6:56 عصر

 سيب


 


 


تو به من خنديدي و ندانستي من با چه دلهره از باغچه ي همسايه سيب را دزديدم


باغبان از پي من تند دويد 


سيب را دست تو ديد


غضب الوده به من کرد نگاه


سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک


و تو رفتي وهنوز خش خش کام تو تکرار نشد


ومن غرق اين پندارم که جرا باغچه ي خانه ي ما سيب نداشت


ميدهد ازارم.


 


نوشته هاي ديگران()

+ در امتداد حادثه

مهسا :: يکشنبه 23/4/1387 ساعت 6:55 عصر

در امتداد حادثه


 


در امتداد حادثه خسته به بن بست رسيدم بزار جونم برات بگه که چي ديدم چي نديدم اين قصه و ترانه نيست کاووس کودکانه نيست رنگو رياي ادما حقيقت افسانه نيست پوشاليه وجودشون حقيقت دروغشون حتي خدام گول ميخوره از ظاهر سجودشون واژه ي عشق وعاطفه نقش تو قصه ها شده


 شکستن دل رفيق دفع  قضا بلا شده


 دروغ ديگه يه عادته برادري حکايته افتادنو لگد زدن اينم يه جور شهامته


نه ديگه زنها ظريفن


 نه تو مردامون غروره


 نه ديگه دلي صبوره تو شباي بي ستاره


 حالا اينجا ته بن بست همه چي رنگه سرابه حرف عاشقانه گفتن توي دفترو کتابه


 واژه ي عشق وعاطفه نقش تو قصه ها شده


 شکستن دل رفيق دفع  قضا بلا شده


 دروغ ديگه يه عادته برادري حکايته افتادنو لگد زدن اينم يه جور شهامته اينم يه جور شهامته.


 


نوشته هاي ديگران()

+ عشق.....

مهسا :: يکشنبه 23/4/1387 ساعت 6:54 عصر

 


 



 


در شيارهاي قلبم به دنبال کدامين عشق مي گردي؟عشق من در ايينه اي است که هر روز در ان مينگري......چشمان تو قبله عشق من است من به ان مينگرم وزير سايه بان ابروهايت به خواب ميروم.خوابي عميق به عمق اقيانوس. در مهرباني لبهايت خنده مي رويد. در خمار چشمانت عشق غنچه ترد لبانت را چشيدم و بوييدم گل بلورين تو را تا اعماق وجودم


با جمله جاري ميشوم احساسم در کالبدي سپيد


نوشته هاي ديگران()

+ تساوي !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

مهسا :: يکشنبه 23/4/1387 ساعت 6:53 عصر

 


 معلم پاي تخته داد مي زد


 صورتش از خشم گلگون بود


 و دستانش به زير پوششي از گردپنهان بود


 


ولي ‌آخر کلاسي ها


لواشک بين خود تقسيم مي کردند


وان يکي در گوشه اي ديگر جوانان را ورق مي زد


 


براي آنکه بي خود، هاي و هو مي کرد و با آن شور بي پايان


تساوي هاي جبري رانشان مي داد


خطي خوانا به روي تخته اي کز ظلمتي تاريک


غمگين بود


تساوي را چنين بنوشت


 


يک با يک برابر هست


 


 از ميان جمع شاگردان يکي برخاست


هميشه يک نفر بايد به پا خيزد


به آرامي سخن سر داد


تساوي اشتباهي فاحش و محض است


 


معلم


مات بر جا ماند !


 


و او پرسيد


اگر يک فرد انسان واحد يک بود آيا باز


 


يک با يک برابر بود


 


 


سکوت مدهوشي بود و سئوالي سخت


 


معلم خشمگين فرياد زد


آري برابر بود.


 


و او با پوزخندي گفت


اگر يک فرد انسان واحد يک بود


آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود


وانکه قلبي پاک و دستي فاقد زر داشت


پايين بود


اگر يک فرد انسان واحد يک بود


آن که صورت نقره گون


چون قرص مه مي داشت


بالا بود


وان سيه چرده که مي ناليد


پايين بود


اگريک فرد انسان واحد يک بود


اين تساوي زير و رو مي شد


حال مي پرسم


 


يک اگر با يک برابر بود


 


نان و مال مفت خواران


از کجا آماده مي گرديد


يا چه کس ديوار چين ها را بنا مي کرد ؟


 


يک اگر با يک برابر بود


 


 


پس که پشتش زير بار فقر خم مي شد ؟


 يا که زير ضربت شلاق له مي گشت ؟


 


يک اگر با يک برابر بود


 


 


پس چه کس آزادگان را در قفس مي کرد ؟


 


معلم ناله آسا گفت


بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد:


 


 


يک با يک برابر نيست


 


نوشته هاي ديگران()

+ دل اي دل!

مهسا :: يکشنبه 23/4/1387 ساعت 6:52 عصر

 


دل اي دل! اي دل بي دست و پايم!


بيابان گرد من! پا در هوايم!


ببين! در کوچه هاي بي تو رفتن


غمت ماند و غرور شانه هايم


دل اي دل! اي دل بي دست و پايم!


چه بد شد، گم شدي در هاي هايم


مرا مثل کتابي کهنه بستي


نخواندي تا به آخر ماجرايم


نوشته هاي ديگران()

+ پرنده ي کوچک من

مهسا :: يکشنبه 23/4/1387 ساعت 6:51 عصر

پرنده ي کوچک من


جسد بي روح عقاب بالاي کمرهاي کوه افتاده بود. يکي از پرنده هاي کوچک که خيلي مغرور بود به آن جسد نزديک شد . بناي سخره و تحقير را گذاشت . پر و بال بي حرکت او را با منقارش زير و رو مي کرد . وقتي که روي شانه ي آن جسد مي نشست و به ريزه خواني هاي خودش مي پرداخت ، از دور چنان وانمود مي شد که عقاب روي کمرها براي جست و جوي صيد و تعيين مکان در آن حوالي سرش را تکان مي دهد


 پادشاه تواناي پرندگان ، يک عقاب مهيب از بالاي قله ها به اين بازي بچه گانه تماشا مي کرد . گمان برد لاشه اي بي حرکت که به واسطه ي آن پرنده به نظر مي ايد جنبشي دارد ، يک عقاب ماده است


 متعاقب اين گمان ، عقاب نر پرواز کرد . پرنده ي کوچک همان طور مغرورانه به خودش مشغول بود . سه پرنده ي غافل تر از او از دور در کارش تماشا مي کردند . عقاب رسيد و او را صيد کرد


اگر مرا دشمن مي پنداري چه تصور مي کني ؟ کاغذهاي من که با آن ها سرسري بازي مي کني . به منزله ي بال و پر آن جسد بي حرکت است . همان طور که عقاب نر به آن جسد علاقه داشت ، من هم به آن کاغذها علاقه دارم . اگر نمي خواهي به تو نزديک بشوم ، به آن ها نزديک نشو


تو براي عقاب توانا که لياقت و برتري او را آسمان در دنيا مقدر کرده است ، ساخته نشده اي


 پرنده ي کوچک من ! چرا بلند پروازي مي کني ؟


 بالعکس کاغذهاي تو براي من ضرري نخواهد داشت ، عقاب ، کارش اين است که صيد کند ، شکست براي او نيست ، براي پرنده اي است که صيد مي شود. قوانيني که تو آن ها را مي پرستي اين شکست راتهيه کرده است . ولي من نه به آن قوانين ، نه به اين نجابت به هيچ کدام اهميت نمي دهم


 نه ! تو هرگز اجنبي و ناجور آفريده نشده اي ، به تو اعتنا نمي کنند . تو به التماس خودت را به آنها مي چسباني . اجنبي نيستي ، مثل آنها خيالات تو با بدي هاي زمين گنهکار سرشته است


 قدري حرف ، قدري ظاهر آرايي آن ها کافي است که تو را تسخير کند


 در هر صورت اگر کاغذهاي مرا در جعبه ي تو ببينند براي کدام يک از ما ضرر خواهد داشت ؟


 


نوشته هاي ديگران()

+ يادته يه روز ؟...

مهسا :: يکشنبه 23/4/1387 ساعت 6:49 عصر



 


 


يادته يه روز بهم گفتي هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون که نکنه نامردي اشکاتو ببينه و بهت بخنده ...گفتم اگه بارون نيامد چي؟ گفتي اگه چشماي تو بباره اسمون گريش ميگيره ...گفتم :يه خواهش دارم وقتي اسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار - گفتي به چشم ...حالا من دارم گريه ميکنم و اسمون نميباره ........تو هم اون دور دورا ايستادي به من ميخندي


 


نوشته هاي ديگران()

+ توبمان با من...

مهسا :: يکشنبه 23/4/1387 ساعت 6:45 عصر

 



 


همه مي پرسند:


چيست در زمزمه مبهم آب؟


چيست در همهمه دلکش برگ؟


چيست در بازي آن ابر سپيد،


روي اين آبي آرام بلند،


که ترا مي برد اين گونه به ژرفاي خيال؟


چيست در خلوت خاموش کبوتر ها؟


چيست درکوشش بي حاصل موج؟


چيست درخنده جام؟


که تو چندين ساعت


مات و مبهوت بدان مي نگري؟


نه به باد،


نه به آب ،


نه به برگ،


نه به اين آبي آرام بلند،


نه به اين آتش سوزنده که لغزيده به جام،


نه به اين خلوت خاموش کبوترها،


من به اين جمله نمي انديشم!


 


من مناجات درختان را هنگام سحر،


رقص عطر گل يخ را با باد،


نفس پاک شقايق را در سينه کوه،


صحبت چلچله راباصبح،


نبض پاينده هستي را در گندم زار،


گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،


همه را ميشنوم، ميبينم!


من به اين جمله نمي انديشم!


 


به تو مي انديشم!


اي سرا پا همه خوبي، تک و تنها به تو مي انديشم!


همه وقت،همه جا،


من به هر حال که باشم به تو مي انديشم!


تو بدان اين را تنها تو بدان،


تو بيا! توبمان با من تنها تو بمان.


جاي مهتاب به تاريکي مهتاب تو بتاب!


من فداي تو به جاي همه گلها تو بخند!


اينک اين من که به پاي تو در افتادم باز


ريسماني کن از آن موي دراز،


تو بگير!


تو ببند!


تو بخواه!


پاسخ چلچله ها را تو بگو.


قصه ابر هوا را تو بخوان!


توبمان با من تنها تو بمان!


در دل ساغر هستي تو بجوش!


من ، همين يک نفس از جرعه جانم باقيست!


آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش!..................................


نوشته هاي ديگران()

+ سيزده خط براي زندگي.

مهسا :: يکشنبه 23/4/1387 ساعت 6:44 عصر

 


دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلکه به خاطر شخصيتي که من در هنگام با تو بودن پيدا مي کنم.


هيچ کس لياقت اشکهاي تو را ندارد و کسي که چنين ارزشي دارد باعث اشک ريختن تو نمي شود.


اگر کسي تو را آن طور که مي خواهي دوست ندارد ، به اين معني نيست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.


دوست واقعي کسي است که دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس کند .


بدترين شکل دلتنگي براي کسي آن است که در کنار او باشي و بداني که هرگز به او نخواهي رسيد .


هرگز لبخند را ترک نکن ‚ حتي وقتي ناراحتي چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود.


تو ممکن است در تمام دنيا فقط يک نفر باشي ، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي..


هرگز وقتت را با کسي که حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران .


شايد خدا خواسته است که ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را ، به اين ترتيب. وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شکرگزار باشي.


به چيزي که گذشت غم مخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن .


هميشه افرادي هستند که تو را مي آزارند ، با اين حال همواره به ديگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسي که تو را آزرده ، دوباره اعتماد نکني.


خود را به فرد بهتري تبديل کن و مطمئن باش که خود را مي شناسي قبل از آنکه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد .


زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد که انتظارش را نداري .


 


گابريل گارسيا مارکز


نوشته هاي ديگران()

+ از من نپرس چقدر دوستت دارم...

مهسا :: يکشنبه 23/4/1387 ساعت 6:42 عصر


از من نپرس چقدر دوستت دارم


 


                         اينجا در قلب من حد و مرزي براي حضور تو نيست


 


                          به من نگو که چگونه بي تو زيستن را تمرين کنم


 


                             مگر ماهي بيرون از آب ميتواند نفس بکشد


 


                     مگر مي شود هوا را از زندگيم برداري و من زنده بمانم


 


                                         بگو معني تمرين چيست ؟


 


                                     بريدن از چه چيز را تمرين کنم ؟


 


                                             بريدن از خودم را ؟


 


                         مگر هميشه نگفتم که تو هم پاره اي از تن مني ...


 


              از من نپرس که اشکهايم را براي چه به پروانه ها هديه مي دهم


 


                           همه مي دانند که دروري تو روحم را مي آزارد


 


         تو خود پروانه ها را به من سپردي که ميهمان لحظه هاي بي کسي ام باشند


 


                            نگاهتت را از چشمم برندار مرا از من نگير ...


 


                                   هواي سرد اينجا رو دوست ندارم


 


                              مرا عاشقانه در آغوش بگير که سخت تنهام


نوشته هاي ديگران()

+ خوبه ادم...

مهسا :: يکشنبه 23/4/1387 ساعت 6:40 عصر

خوبه ادم يکي را دوست داشته باشه نه به خاطر اينکه نيازش رو برطرف کنه نه به خاطر اينکه کس ديگري رو نداره نه به خاطر اينکه تنهاست و نه از روي اجبار بلکه به خاطر اينکه اون شخص ارزش دوست داشتن رو داره.


نوشته هاي ديگران()

+ الکي...

مهسا :: يکشنبه 23/4/1387 ساعت 6:38 عصر

دختري مي رفت ، پسري او را ديد و دنبال او روان شد . دختر پرسيد که چرا پس من مي آيي ؟ پسر گفت : برتو عاشق شده ام . دختر گفت : برمن چه عاشق شده اي ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من مي آيد ، برو و بر او عاشق شو . پسر از آنجا برگشت و دختري بدصورت ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد دختر رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟ دختر گفت : تو راست نگفتي . اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي رفتي؟؟؟؟؟؟؟؟؟


نوشته هاي ديگران()


ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[6/5/1387- 3:24 ع] اخر دنيا.
[23/4/1387- 6:57 ع] مست
[23/4/1387- 6:56 ع] سيب
[23/4/1387- 6:55 ع] در امتداد حادثه
[23/4/1387- 6:54 ع] عشق.....
[23/4/1387- 6:53 ع] تساوي !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
[23/4/1387- 6:52 ع] دل اي دل!
[23/4/1387- 6:51 ع] پرنده ي کوچک من
[23/4/1387- 6:49 ع] يادته يه روز ؟...
[23/4/1387- 6:45 ع] توبمان با من...
[23/4/1387- 6:44 ع] سيزده خط براي زندگي.
[23/4/1387- 6:42 ع] از من نپرس چقدر دوستت دارم...
[23/4/1387- 6:40 ع] خوبه ادم...
[23/4/1387- 6:38 ع] الکي...
[آرشيو شده ها]

About Us!
شيداي بي نشون
مهسا[28]
در اخرين لحظه ديدار به چشمانت نگاه کردم و گفتم بدان اسمان قلبم با تو يا بي تو بهاريست همان لبخندي که توان را از من مي ربود بر لبانت زينت بست. و به ارامي از من فاصله گرفتي بي هيچ کلامي. من خاموش به تو نگاه مي کردم و در دل با خود مي گفتم :اي کاش اين قامت نحيف لحظه اي فقط لحظه اي مي انديشيد که اسمان بهاري يعني ابر باران رعد وبرق و طوفان ناگهاني و اين جمله ،جمله اي بود بدتر از هر خواهش براي ماندن و تمنايي بود براي با او بودن...
Hit
مجوع بازديدها: 1382 بازديد

امروز: 0 بازديد

ديروز: 9 بازديد

Archive


به خاطر... [15]

links
يادداشت هاي يه آسموني
عاشق دلباخته
ღღღعاشقونهღღღ
غریب روزگار یوسف زهرا
COMPUTER&NETWORK
قلب شکسته

همه چيز...
دوست دارم تو تنها ارزويم باشي
سرزمين ...

LOGO LISTS










In yahoo

يــــاهـو

My music

Submit mail

نام:

ايميل: